تبليغاتX
متولد ماه مهر

متولد ماه مهر

یادداشتهای کم وبیش روزانه من

دلی در خون نشسته دوست داری؟

بگو قلبی شکسته دوست داری؟

تورا ای عشق ! بی سر دوست دارم

مرا با دست بسته دوست داری؟

نه تنها تیر و تیغ و سنگ بوده

سر پیراهن تو جنگ بوده

ولی شرمنده زینب دیر فهمید

که انگشتر به دستت تنگ بوده

............................................

سیدحمیدرضا برقعی

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت   توسط سیدسجادحسینی  | 

آزادگی حر(غلامرضا سازگار)

عزيز فاطمه! بر درگه عفوت سر آوردم
گناهي از تمام كوه‎ها سنگين‎تر آوردم

من آن حُرّم كز اول خويش را سد رهت كردم
تو را در اين زمين بين هزاران لشگر آوردم

به جاي دسته گل با دست خالي آمدم اما
دلي صد پاره‎تر از لاله‎هاي پرپر آوردم

نشد تا از فرات آب آورم از بهر اطفالت
ولي بر حنجر خشكيده‎ات چشم تَر آوردم

غبارم كن، به بادم ده مرا، دور سرت گردان
فدايم كن كه در ميدان ايثارت سر آوردم

گرفته جان به كف در محضرت، فرزند دلبندم
قبولش كن كه قرباني براي اصغر آوردم

سرشك خجلت از چشمم چو باران بر زمين ريزد
زبان عذرخواهي بر عليّ اكبر آوردم

همين ساعت كه بر من يك نظر از لطف افكندي
به خود باليدم و مانند فطرس پر بر آوردم

بده اذنم كه خم گردم، ببوسم دست عبّاست
كه روي عجز بر آن يادگار حيدر آوردم

چه غم گر جرم من از كوه سنگين تَر بُوَد «ميثم»
كه سر بر آستان عترت پيغمبر آوردم
.............................................................

خون خدا(علیرضا غزوه)

  نمی‌دانم تو را در ابر دیدم یا كجا دیدم
به هر جایی كه رو كردم فقط روی تو را دیدم
تو را در مثنوی، در نی، تو را در‌ های و هو، در هی
تو را در بند بند ناله‌های بی صدا دیدم
تو مانند ترنم، مثل گل، عین غزل بودی
تو را شكل توسل، مثل ندبه، چون دعا دیدم
دوباره لیلة القدر آمد و شوریدگی‌هایم
تب شعر و غزل گل كرد و شور نینوا دیدم
شب موییدن شب آمد و موییدن شاعر
شكستم در خودم از بس كه باران بلا دیدم
صدایت كردم و آیینه‌ها تابید در چشمم
نگاهم را به دالان بهشتی تازه وا دیدم
نگاهم كردی و باران یك ریز غزل آمد
نگاهت كردم و رنگین كمانی از خدا دیدم
تو را در شمع‌ها، قندیل‌ها، در عود، در اسپند
دلم را پَرزنان در حلقه پروانه‌ها دیدم
تو را پیچیده در خون، در حریر ظهر عاشورا
تو را در واژه‌های سبز رنگ ربنا دیدم
تو را در آبشار وحی جبرائیل و میكائیل
تو را یك ظهر زخمی در زمین كربلا دیدم
تو را دیدم كه می‌چرخید گردت خانه كعبه
خدا را در حرم گم كرده بودم، در شما دیدم
شبیه سایه تو كعبه دنبالت به راه افتاد
تو حج بودی، تو را هم مروه دیدم، هم صفا دیدم
شب تنهای عاشورا و اشباحی كه گم گشتند
تو را در آن شب تاریك، «مصباح الهدی» دیدم
در اوج كبر و در اوج ریای شام ـ ‌ای كعبه ـ
تو را هم شانه و هم شان كوی كبریا دیدم
دمی كه اسب‌ها بر پیكر تو تاخت آوردند
تو را‌ ای بی‌كفن، در كسوت آل عبا دیدم
دلیل مرتضی! شبه پیمبر! گریه زهرا(س)
تو را محكمترین تفسیر راز «انّما» دیدم
هجوم نیزه‌ها بود و قنوت مهربان تو
تو را در موج موج ربنا در «آتنا» دیدم
تو را دیدم كه داری دست در دستان ابراهیم
تو را با داغ حیدر، كوچه كوچه، پا به پا دیدم
تو را هر روز با ‌اندوه ابراهیم، همسایه
تو را با حلق اسماعیل، هر شب همصدا دیدم
همان شب كه سرت بر نیزه‌ها قرآن تلاوت كرد
تو را در دامن زهرا(س) و دوش مصطفی(ص) دیدم
تنور خولی و تنهایی خورشید در غربت
تو را در چاه حیدر همنوای مرتضی دیدم
سرت بر نیزه قرآن خواند و جبرائیل حیران ماند
و من از كربلا تا شام را غار حرا دیدم
به یحیی و سیاوش جلوه می‌بخشد گل خونت
تو را ‌ای صبح صادق با امام مجتبی(ع) دیدم
تو را دلتنگ در دلتنگی شامی غریبانه
تو را بی‌تاب در بی‌تابی طشت طلا دیدم
شكستم در قصیده، در غزل، ‌ای جان شور و شعر
تو را وقتی كه در فریاد «ادرك یا اخا» دیدم
تمام راه را بر نیزه‌ها با پای سر رفتی
به غیرت پا به پای زینب كبری(س) تو را دیدم
دل و دست از پلیدی‌های این دنیا شبی شستم
كه خونت را حنای دست مشتی بی حیا دیدم
چنان فواره زد خون تو تا منظومه‎ی شمسی
كه از خورشید هم خون رشیدت را فرا دیدم
مصیبت ماند و حیرت ماند و غربت ماند و عشق تو
ولا را در بلا جستم، بلا را در ولا دیدم
تصور از تفكر ماند و خون تو تداوم یافت
تو را خون خدا، خون خدا، خون خدا دیدم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت   توسط سیدسجادحسینی  | 

1)
تاریخ از آن به بعد محرم بود
وقتی
تیر سه‌شعبه آمد
و از گلوی خشک علی‌اصغر
خون دیدة حسینِ علی را فرا گرفت

تیر سه شعبه آمد
و از کسوف خون
بر روی آفتاب
تا صبح حشر، سخت دل ماسوی گرفت
تیر سه‌شعبه آمد
آن تیر، آن تیغ!
... تیغی که در گلوی علی هم بود!
2)
فواره‌ای سرخ
در حوض‌های آبی بسیار روشن شد
آن دم که تکلیف گلوی تو معین شد
تا باد بوی خون به جای شیر می‌آورد
پستان برخی حوریان رگ کرد
تصویر طفلی در چهرة خورشید
می‌تابید
3)
کودکی درون گاهواره، غلت می‌زند
کودکی به ماهواره، خیره مانده است
کودکی به ماه

صخره‌ها به دست موج‌های مضطرب
شکسته‌اند

یا علی‌اصغر حسین!
واژه‌های خون تو هنوز
از سکوت کوه‌های آسمان برنگشته‌اند

...................................................

علی  محمد مودب

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت   توسط سیدسجادحسینی  | 

اگر می توانستم
اگر داغ رسم قدیم شقایق نبود
اگر دفتر خاطرات طراوت پر از ردپای دقایق نبود
اگر ذهن آیینه خالی نبود
اگر عادت عابران بی خیالی نبود
اگر گوش سنگین این کوچه ها
فقط یک نفس می توانست
طنین عبوری نسیمانه را به خاط سپارد
اگر آسمان می توانست ، یکریز
شبی چشمهای درشت تو را جای شبنم ببارد
اگر رد پای نگاه تو را باد و باران
از این کوچه ها آب و جارو نمی کرد
اگر قلک کودکی لحظه ها را پس انداز می کرد
اگر آسمان سفره هفت رنگ دلش را برای کسی باز می کرد
و می شد به رسم امانت
گلی را به دست زمین بسپریم
و از آسمان پس بگیریم
اگر خاک کافر نبود
و روی حقیقت نمی ریخت
اگر ساعت آسمان دور باطل نمی زد
اگر کوها کر نبودند
اگر آبها تر نبودند
اگر باد می ایستاد
اگر حرفهای دلم بی اگر بود
اگر فرصت چشم من بیشتر بود
اگر می توانستم از خاک یک دسته لبخند پرپر بچینم
تو را می توانستم ای دور از دور یک بار دیگر ببینم

.....................................................

قیصر امین پور

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت   توسط سیدسجادحسینی  | 

درویشی تهیدست از كنار باغ كریم خان زند عبور می‌كرد.

چشمش به شاه افتاد با دست اشاره‌ای به او كرد.

كریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ اوردند.

كریم خان گفت: این اشاره‌های تو برای چه بود؟

درویش گفت: نام من كریم است و نام تو هم كریم و خدا هم كریم.

آن كریم به تو چقدر داده است و به من چی داده؟

كریم خان در حال كشیدن قلیان بود؛ گفت چه می‌خواهی؟

درویش گفت: همین قلیان، مرا بس است.

چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت.

خریدار قلیان كسی نبود جز كسی كه می‌خواست نزد كریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد.

پس جیب درویش پر از سكه كرد و قلیان نزد كریم خان برد.


روزگاری سپری شد.

درویش جهت تشكر نزد خان رفت.

ناگه چشمش به قلیان افتاد.

 با دست اشاره‌هایی به كریم خان زند كرد و گفت: نه من كریمم نه تو. كریم فقط خداست، که جیب مرا پر از پول كرد و قلیان تو هم سر جایش هست.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت   توسط سیدسجادحسینی  | 

وقتی تو نیستی

نه هست های ما

چونانکه بایدند

 نه بایدها....

مثل همیشه آخر حرفم

وحرف آخرم را

با بغض می خورم

عمری است

لبخندهای لاغر خود را

در دل ذخیره می کنم:

باشد برای روز مبادا...

اما

در صفحه های تقویم

روزی بنام روز مبادا نیست

آن روز هر چه باشد

روزی شبیه دیروز

روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روزهای ماست

اما کسی چه می داند؟

شاید

امروز نیز روز مبادا باشد!

وقتی تو نیستی

نه هست های ما

چونانکه بایدند

 نه بایدها....

هر روز بی تو

 روز مباداست...

.................................

مرحوم قیصر امین پور

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت   توسط سیدسجادحسینی  | 

...روزها گذشت وگنجشک با خدا هیچ نگفت.فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتندوخدا هر باربه فرشتگان این گونه می گفت:می آید ،من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنودویگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.

وسرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.فرشتگان چشم به لب هایش دوختند.گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:با من بگو از  آن چه سنگینی سینه توست.

گنجشک گفت:لانه کوچکی داشتم،آرامگاه خستگی هایم بود وسرپناه بی کسی ام.تو همان را هم از من گرفتی.این طوفان بی موقع چه بود؟چه می خواستی؟لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟وسنگینی بغضی راه کلامش بست.

سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند.خدا گفت :ماری در راه لانه ات بود.باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند.آن گاه تو از کمین مار پرگشودی.

گنجشک خیره در خدائی مانده بود.

خدا گفت:وچه بسیار بلاها که بواسطه محبتم از تو دور کردم وندانسته به دشمنی ام برخاستی!اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.

ناگاه چیزی درونش فرو ریخت.... 

های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت   توسط سیدسجادحسینی  | 

توکل یعنی بدانی که خلق نه زیانی می زند ونه سودی می رساند،نه چیزی می دهد ونه از چیزی جلوگیری می کند"وچشم امید بر کندن از خلق.

وهرگاه بنده چنین شد،دیگر برای احدی جز خدا کار نمی کند وامید وبیمش از کسی جز او نیست وچشم طمع به هیچکس جز خدا ندارد"این است حقیقت توکل".

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت   توسط سیدسجادحسینی  | 

در قبایل عرب همواره جنگ بود .اما مکه 

 "زمین حرام"بود،یعنی که جنگ در آن

 حرام است.دو قبیله که باهم می جنگیدند،تا

 وارد ماه حرام می شدند جنگ را موقتا تعطیل

 می کردنداما برای آنکه اعلام کنند که "در حال

  جنگند واین آرامش از سازش نیست:ماه حرام

 رسیده است وچون بگذرد جنگ ادامه خواهد

 یافت"،سنت بود که بر قبه خیمه فرمانده

 قبیله پرچم سرخی می افراشتند تا دوستان،

 دشمنان ومردم ،همه بدانندکه "جنگ پایان

  نیافته است".

 آنها که به کربلا می روندمی بینند که جنگ با

 پیروزی یزید پایان گرفته و بر صحنه جنگ ،

 آرامش جنگ سایه افکنده است .

 اما می بینند که بر قبه آرامگاه حسین(ع)پرچم

 سرخی در اهتزاز است.

  بگذار این سالهای حرام بگذرد!

................................................................

از کتاب حسین وارث آدم ـ دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت   توسط سیدسجادحسینی  | 

دکتر شریعتی انسان ها را به چهار گروه زیر دسته بندی کرده است



دسته اول
آنانی که وقتی هستند هستند ، وقتی که نیستند هم نیستند.
عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

*******************

دسته دوم
آنانی که وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هم نیستند.
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌شان یکی است.

*******************

دسته سوم
آنانی که وقتی هستند هستند ، وقتی که نیستند هم هستند.
آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.
*******************


دسته چهارم
آنانی که وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هستند.
شگفت‌انگیزترین آدم‌ها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت   توسط سیدسجادحسینی  |