تبليغاتX
متولد ماه مهر

متولد ماه مهر

من كان لله كان الله له...

گفت:
بدان و عمل کن.
و "عمل کن" را
به نشانه ی تاکیید "سه بار"
تکرار کرد و آیه خواند:
قُلْ يَا قَوْمِ اعْمَلُوا عَلَى مَكَانَتِكُمْ...
و گفت:
حواست باشد که
فهمیدن اگر سخت است
عمل به آن چه فهمیده ای سخت تر است!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت   توسط سیدسجادحسینی  | 

طی این سال ها هر بار که خواسته ام چیزکی بنویسم، قبلترش چیزی از درونم جوشیده و آنقدر جوشیده که سر ریز شده و ریخته روی کلماتی که جمله هائی شده اند که باید!!! می نوشتم شان تا بقول امام عاشق، حضرت صادق علیه السلام: دل م به نوشتن شان آرام شود. خاصیت عجیبی که در نوشتن نهفته و بارها و بارها آن را آزموده ام و یقین دارم که نوشتن آرام بخش ترین مُسکّن روزهای گذار است. و روی همین حساب است که سفارشی نوشتن در مرام م نیست و نمی تواند باشد. و باز روی همین حساب است که انتظار بی جا و شاید به جای دوستان ِ دور و نزدیک برای بعضی موضع گیری های نوشتاری، همیشه ی خدا بی جواب می ماند و خاطر دوستان آزرده.
با همه ی این اوصاف، این یک پست کاملن سفارشی است. و اگر نبود نام نامی حضرت صدیقه ی طاهره سلام الله علیها، سفارش نوشتن این پست نیز می رفت قاطی الباقی باقالی ها!
اما بعد. سال ها پیش در ایام تفحص خبر شدیم که هم سنگري از دوستان ِ نزدیک، جراحت سختی برداشته و عهد، وقتی رسیدیم بالای سرش که پس از عمل جراحی چند ساعته ای که روی دست مجروحش انجام شده بود، تازه داشت به هوش می آمد و کسی را نمی شناخت. تصویر آن لحظه که هی سر می چرخاند تا کسی را بین آن همه آدم که همه از آشنایانش بودیم بشناسد هیچ از خاطرم نمی رود و ماندگارترین لحظه ی آن دیدار ماندگار، آن ثانیه ای بود که چشمانش قفل شد روی عکس قاب شده ی شهیدی که به دیوار بود و بین آن همه آدم و در آن حال و هوا، تنها او را شناخت و با صدائی خفیف، درآمد که نمی گذارم خونت روی زمین بماند... حتی اگر خونم اگر ریخته شود و از پا بیفتم... و همه ی این جملات حماسی ِ بی اختیار، از زبان کسی می جوشید که در نظرم مظهر غیرت و همیت بود و من می دانستم که آدم ها وقتی به هوش می آیند در هپروت بین هشیاری و بی هوشی مکنونات قبلی شان را رو می کنند...
این بود تا ذکر رفیق به تازگی عمل پیوند قرنیه کرده ی ما که آن اضافه شد! مادرش می گفت وقتی داشت به هوش می آمد در خواب و بیداری فقط یا زهرا می گفت و لا ینقطع نام حضرت صدیقه را می برد... آن قدر که همراهان منقلب می شده اند و یازهرا های رفيق ِ ما از آن تاریخ نقل محافل است. و من دانستم که مالک ِ بلامنازع ِ دل ِ پاک رفیق ما نام نامی صدیقه ی کبری سلام الله علیهاست.
این ها همه بود تا در منبری از منابر فریضه ی مغرب و عشاء مسجد، ذکر اوقات سُکر و بی هوشی آدمی رفت و شیخ فرمود که آدم ها هیچ اختیاری در کنترل دل و ضمیر ناپیدایشان در آن ساعات ندارند و هرچه می گویند آن است که هستند که رفیق شفیق، سقلمه زد که یادم بیاندازد او وقتی به هوش می آمده مکنون قلبش را لو داده !!!
----
+"فاطمه"
هر وقت اين اسم رو ميشنوم  ياد ديالوگ حاج كاظم توي "آژانس شيشه اي "ميوفتم.
داشت واسه خانومش نامه عاشقانه وعارفانه مي نوشت.
فاطمه فاطمه فاطمه...
 
+"فاطمه"
مي خواستم برايت بنويسم كه چقدر...
ولي باز ياد جمله دكتر شريعتي افتادم كه"فاطمه فاطمه است"
و بقيه اش بگذار سربسته بماند.
+"فاطمه "
جايي خواندم ويا شنيدم  كه حضرت رسول(ص) بيشتر "طاهره "ميخواندتت. و چه كلمه اي...
طاهره طاهره طاهره
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت   توسط سیدسجادحسینی  | 

خاک کنار دریا نرم است
مثل خصلت بیش تر دریا نشینان
مثل دل ِ مجاوران دریا
مثل میلی که برای چشم دوختن به موج های بی شمار و بی قرار دریا دارند!
دل ما ولی مثل آتش است!
پر گدازه و پر لهیب
پر حرارت و پر طمطراق
دل ما که بگیرد می سوزد و دود ندارد
ولی دل دریائی اگر گرفت باران می شود و می بارد و سیراب می کند
و دیدنی ست آن روز که مزاج آب و آتش به هم آمیزند...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت   توسط سیدسجادحسینی  | 

 

شاید او که دعای ثابت قنوت نماز دومش را عوض کرده هم خبر از دل ِ ما که یک ذره صبر ته کاسه اش مانده دارد که چند روزست دست که به دعا بر می دارد، می خواند:
ربنا افرغ علینا صبرا
و ثبت اقدامنا
و انصرنا...

تا من وقت قنوتش، وقتی که اوج می گیرد، انگار کنم پیمانه ی صبری که افزون ترش را می خواهد، فرشته ایست بال گشوده به گستره ی محیط ِ شرق تا غرب عالم و داخلش - داخل جُــبّه ی صبر - امن و امان ترین نقطه ی دنیا برای دلی است که در کاسه ی خالیِ توکلش تنها سکه ی صبر انداخته اند و بس...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت   توسط سیدسجادحسینی  | 

 
"اهل سیاست، خیال می‌کنند که دور را می‌بینند؛ البت می بینند، اما نه خیلی دور را.
حکماً اگر خیلی دور را می‌دیدند، کارشان توفیر می‌کرد. امیرالمومنین، روحی فداه، اهل سیاست بود، اما دور ِ دور را می‌دید، جایی به قاعده‌ی قیامت دور و دیر... یا علی مددی!" *


*.- من او/ رضاامیرخانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت   توسط سیدسجادحسینی  | 

 
گفته بودی که با بهار برمیگردی
بهار آمد و باران آورد و تو را نیاورد...
من ِ بی تو
بین بهار ِ اردی بهشتی که همه را دارد الا تو
غریب ترین بیدم که باد به خود دیده
می لرزم
می ترسم
و می انگارم اگر نیائی
باد مرا با خود خواهد برد...
یا حضرت باران
ای مالک ملک برین
بیا و بهار بی شکوفه را به بودنت شکوفا کن...
آمین!
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت   توسط سیدسجادحسینی  | 

 
آه ای ذوق جنون
خواهم که از اهل خرد
نامم بیرون کنی!
دل را مجنون کنی
آواره ی هامون کنی
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت   توسط سیدسجادحسینی  | 

یکی از اصول این کار، ناشناس ماندن است. دلیلش را هم نمی دانم. ولی وقتی بچه ها به هویت دلقک پی می برند دیگر دلقک نیست، یک آدم بزرگ است که مسخره بازی در می آورد.
- - - - -
خاطرات یک دلقک/ داستان همشهری. کتاب یازدهم/ شماره ی اسفند90 و فروردین91
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت   توسط سیدسجادحسینی  | 

 
دعای ورد زبانش این بود:
خدایا!
راه و رسم بندگی را خودت به مان نشان بده
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت   توسط سیدسجادحسینی  | 

 
 

قبول!
من تنبل...
ولی این دلیل نمی شد که بروی و پشت سرت را نگاه نکنی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت   توسط سیدسجادحسینی  |